ابولفضلابولفضل، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 3 روز سن داره

مادرانه های من کودکانه های تو

ورود به 19 ماهگي

  فرشته كوچولوی من ورودت به ۱۹ ماهگي مبارك     قربوونت برم که از وقتی با توام حساب روزها و هفته ها از دستم در رفته.   این روزها خیلی بلا شدی.   دلم میخواد بگیرم حسااابی بچلونمت و یه دل سیر ماچت كنم...   میگم عشق مامان کیه با انگشت سبابت خودت رو نشون میدی...   ميگي من من من...   معني خيلي از كلمه هارو ياد گرفتي و  تكرار ميكني...   هرروز عاقل تر ميشي و شيطون تر ..گاهي كارايي ميكني كه هاج و واج   ميمونيم...   تو كاراي خونه خيلي كمكم ميكني كه البته بعدش دادم به هوا ميره...   هر وقت تو پوشكت كاراي بزرگ ميكني خبرشو ميدي كه من و   بابايي تلاش ميكنيم قبل از وقوع اطلاع ...
26 آبان 1392

مراسم شيرخوارگان حسيني..

  يا صاحب الزمان...            فرزندم را نذر ياري قيام تو ميكنم   او را براي ظهور نزديكت برگزين   و حفظ كن.....       سال قبل ۶ ماهه بودي كه تو اين مراسم بردمت   و امسال ۱۸ ماهه هستي ...       چندتا عكس از ابولفضل در اين مراسم....     اینجا واسه مامان موش شده بودي...         قربون قد و بالات برم ماماني...                                                                  ...
20 آبان 1392

اين روزهاي ابولفضل

  نفس مامان، خورشید خونه ، ابولفضل جونم ، یکی یه دونه...    روز به روز خوردني تر ميشي نفس مامان   اومدم از شيرين كاريات بگم عشقم   تازگي وقتي پوشكتو عوض ميكنم بينيتو ميگيري و ميگي  اه اه....   ماشالله خيلي خيلي مهربوني و بخشنده و هميشه هر خوراكي داري مياري و با بقيه قسمت ميكني و حتي به اجبار ميگي بايد بخوريد   سمت گاز و بخاري كه ميري خودت  هشدار ميدي  وميگي  ماما داغه...   هنوز هم خوب غذا نميخوري و من بايد دائم دنبالت باشم تا بهت غذا  بدم...    وقتي كار بدي ميكني و دعوات ميكنم به عنوان م...
15 آبان 1392

اغاز محرم

  قيامت بي حسين غوغا ندارد                                         شفاعت بي حسين معنا ندارد حسيني باش كه در محشر نگويند                                               چرا پرونده ات امضا ندارد.....       ...
15 آبان 1392

با خدایم

   با خدایم:  خدای مهربانم ممنونم  از فرصت تجربه این لحظات ناب که در اختیارم قرار میدهی  هرچندکه بهایش کمی سنگین است ولی ارزشش را دارد.  خدایم ممنونم از لحظاتی که عشق را با تمام تارو پودم حس میکنم  و چه زیباست این " زندگی با عشق " ! خدایم ممنونم از این باران نیمه شب که دل یک شهر را صاف کرد ، که امروز را مثل تمام دوشنبه ها مثل تمام غروب هایش رویایی و به یاد ماندنی کرد.  خدایم دوستت دارم)     ...
13 آبان 1392
1